ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

مامان و بابام رفتن کربلا.....

دهم مهر ساعت 6 صبح پرواز داشتن و رفتن.قبل از رفتنشون خیلی اصرار کردیم که نرن به خاطر شرایط اونجا ولی حرف ،حرف خودشون بود. دو روز پیش شهادت امام جواد بود . تی وی داشت مستقیم اونجا رو نشون میداد.شب قبلش که با مامان اینا صحبت کردیم گفتن فردا صبح از کربلا میریم نجف و کاظمین. شهادت که تموم شد شب پای اخبار نشسته بودیم که گفت توی حرم امام جواد بمب گذاری شده! همینجوری که داشت خبرو میگفت بدنم یخ کرد ...زدم زیر گریه...خشکم زده بود ...به مهدی گفتم زنگ بزن بابا.ولی هرچی زنگ زدیم جواب ندادن.به سمیرا گفتم تو هم زنگ بزن ولی اونم نتونست زنگ بزنه.بعد از یه ساعت بابا زنگ زد گفت نجف هستیم . الانم حرم بودیم و چون اجازه نمیدن گوشی رو نبرده بودیم. فق...
16 مهر 1392

××× عکس ×××

عشق کوچولوی من! میای با هم این دو سه هفته گذشته رو یه مرور کنیم؟  خب...اول بریم سراغ عکسای شهربازی... طبق معمول خیلی زیاد بهت خوش گذشت چون تو این شهر بازی عکس زیاد داری چندتا بیشتر نگرفتم:   حرم حضرت عبدالعظیم... تو هم مثل بابایی اینجا رو خیلی دوست داری.   این وسایل بازی رو جدیدا نزدیک خونه کار گذاشتن مخصوص تو   روز اولی که دیدیمشون و رفتی مشغول بازی شدی ، بر عکس بچه ها که اکثرشون میترسیدن اصلا نترسیدی و بدو بدورفتی بالا..... همشم میگفتی دیدی من چقد بزرگ شدم! ببین چه سرسره بزرگیه! ولی منکه اصلاااااااا نمیترسم! من دیگه سوار سرسره کوچولوها نمیشم...
10 مهر 1392

مسافرت مشهد

یه هفته بعد از ماه رمضون راهی مشهد شدیم.آخه عروسی پسر خالم دعوت بودیم.منم که همیشه تشنه دیدن مامان بابا! منتظرم یه بهونه پیش بیاد تا برم ازینجا که راه افتادیم آقاجون اینا و عمو مسعود اینا هم بودن و تو راه خوش گذشت. این دفعه زیاد نتونستیم بمونیم ولی همون چند روزم عالی بود.   یه روز عمه دعوتمون کرد ناهار که رفتیم بیرون خوردیم.جای همه خالی! عکسای پایین مال همون روزه.   به قول خاله سمیرا..... ارشیا ازین زاویه.....   ارشیا ازون زاویه....                    &...
13 شهريور 1392

چقد روزا زود میگذره!

انگار همین دیروز بود که جواب آزمایشمو گرفتمو فهمیدم باردارم. انگار همین دیروز بود که یه بعداز ظهر گرم تابستون با یه حس خیلی خیلی خوب با مامانجونو خاله سمیرا رفتیم بازار واسه خرید سیسمونی. یادش بخیر.... تا چشمم به این جورابا افتاد و مامانجون دید خوشم اومده خریدشون. حالا بعداز 4 سال وقتی از اتاقت اومدی بیرونو دیدم پوشیدیشون اولش کلی ذوق کردم از بزرگ شدنت! بعدش دلم گرفت دوباره به خاطر بزرگ شدنت!!! خدایا پسرمو برام نگه دار...میدونی که چقد عاشقشم...میدونی که شده همه زندگیه من و مهدیم! پس خودت مواظبش باش.......................................... بازم همون دعای همیشگیه من به درگاهت: خدایا یه عمر طولانی، با عزت و با س...
12 شهريور 1392

آشپزیِ من :)

بعضی وقتا که حوصله دارم از چیزایی که درست میکنم عکس میگیرم... نمیدونم کار درستیه که عکسشونو بذارم اینجا یا نه؟ اگه اشتباهه بگید این مطلبو بپاکم به هر حال... لطفا برید ادامه مطلب ...خوشحال میشم نظرتونو بدونم.   کاسترول بادمجون:   اولین سالاد توپی: وَ ... دُومین....   کاسه یخ:   سالاد الویه: ژله انار: خورشت قیمه: سالاد ماکارونی: ژله خورده شیشه: 1 - 2 - 3- اولین ژله رنگین کمان: سالاد فصل: سیب زمینی شکم پر ، قارچ شکم پر ، بال سوخاری: ...
12 شهريور 1392

سفر یه روزه به طالقان

روز بعد از عید فطر رفتیم طالقان. خیلی خوش گذشت. یه جای خوب کنار رودخونه پیدا کردیم و نشستیم.تو  هم از همون اول که رسیدیم رفتی تو آب.البته چون عمقش زیاد بود وجریان آبم زیاد، با بابایی می رفتی و بابایی هم محکم گرفته بودت وگرنه آب میبردت! اینقد چادر مسافرتی دوست داری که حد نداره.همش دوست داری بری توش بشینی . اینم ناهار که انصافا ارشیا هم واسش خیلی زحمت کشید  اصلا مگه میشه بخوای یه کاری بکنی و پای ارشیا در میون نباشه؟؟؟   وَ ... مراسم خربزه خورون! بعداز یه آب بازیه حسابی.   طبق معمول توی ماشین خوابت برد .حتی واسه شامم بیدار نشدیو تا فردا صبحش خوابیدی!   ...
27 مرداد 1392

خدایا شکرت

http://92329.blogfa.com/ همین الان و خیلی اتفاقی خبر پیدا شدن محمد طاها کوچولو رو دیدم.امیدوارم خبر درست باشه. خودم بعد از شنیدن خبر گم شدنش بیرون که میرفتیم چشم از ارشیا برنمیداشتم. خدایا هیچ کسی رو با بچش امتحان نکن...آمین.آمین.آمین...........   ...
27 مرداد 1392